Wednesday, March 25, 2015

عقل

وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ ﴿٥٦﴾ (سوره ذاریات)
یا ایهاالناس ان الله ما خلق العباد الا لیعرفوه فاذا عرفوه عبدوه و اذا عبدوه استغیثوا بعبادته عن عباده من سواه (امام صادق از امام حسین علیهما السلام)
... فَبَشِّرْ عِبَادِ ﴿١٧﴾ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَـٰئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّـهُ وَأُولَـٰئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ ﴿١٨﴾  (سوره زمر)
إِنَّ عَلَيْنَا لَلْـهُدَىٰ﴿١٢﴾ (سوره لیل)
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تَتَّقُوا اللَّـهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَانًا ... ﴿٢٩﴾ (سوره انفال)
العَقلُ ما عُبِدَ بِهِ الرَّحمن (امام جعفر صادق)

خلق عالم چونكه ايزد آفريد
بندگى را غايت ايشان گزيد

غايت انسان بشد چون بندگى
اين همان عرفان حق در زندگى

چونكه بنده در رسد در یَعرِفوه
پس نباشد حال او جز يَعبُدوه

پس بشارت باد بر عبد خدا
آنكه صاحب عقل و آن اهل هُدا

كشتي جان، عقل هستش ناخدا
بحر دنيا راعبادت منتها

بحر دنيا پر تلاطم پر خطر
ناخدا محتاج راه و هم بصر

عقل، با تقوای حق يابد بصر
تا كه بيند راه ایمن از خطر

تا كه يابد راه ايمن عقل تو
حق هدايت می فرستد نو به نو

عقل و عرفان و عبادت همرهند
اين هدايت، هم كه تقوا، رزقهای اين رهند

عقل تو در استماع و جستجو
حرف حقی گر شنیدی پس بگو

برگزيند عقل تو خوبى ز بد
هرچه زشتى را ز زيبا پس بزد

در ميان خوبها احسن گزين
تابع آن شو گذر از آن و اين

حرف احسن نزد تابع اَظهر است
اين هدايت را ضِمان آن اكبر است

در ره اتباعِ آنچه احسن است
هم تو را تقواى ايزد لازم است

گر تو را تقواى ايزد شد پديد
عقل، فرق خير شر واضح بديد

حرف احسن گر عيان شد پيش عقل
در عمل آن را بجستى نى به نقل

بهتر از آن مى شود پيشت عيان
تا بگردى در پى آن هم روان

لاجرم عقلت بيابد بهترين
هست جمال رب تو زيباترين

رب رحمان را بیابد چونکه عقل
این همان عرفان که می ناید به نقل

چون که این عرفان رسد اندر بَرَت
جز عبادت می نیاید در سرت

او عبادت پس شود با عقل ما
او که رحمان، او که زیبا ربّ ما

Wednesday, May 14, 2014

خدایا به حقِ

خدایا به حق بتول و به حق ابوها
به حق بتول و علی بعلها هم بنوها

خدایا به حق یکایک از این پنج نور
به نور محبت دلم زنده کن ای غفور

خدایا به حق حسن این عزیز رسول
خدایا به حق حسین نور چشم بتول

خدایا به این سروران شباب جنان
تو افسار نفسم بگیر و به راهت بران

خدایا به حق علی زیور ساجدانت
قلیل عبادت پذیرا شو از بندگانت

خدایا به باقر شکافنده علم عالم
ببخشا گناهم ز بد کرده هایم بنالم

خدایا به صادق همان ناشر علم خاتم
همه غصه داران رها کن ز هر غصه و غم

خدایا به موسای کاظم به آن نور سابع
زنفس وزشیطان نباشد مرا جز تو دافع

خدایا به حق رضا آن امام غریبت
رضایم بگردان به قدر و قضا و نصیبت

خدایا به حق محمد جواد الائمه
عطا کن تو پایی به راه حقیقت رونده

خدایا به حق علی آن امام نقی
به راه محب می کشانم نه راه شقی

خدایا به حق امامِ حسن، عسکری
خطا و گناهم ببخشا که تو سروری

خدایا به حق امام زمان، مهدیت
به لطفت نرانی تو ما را از این درگهت

خدایا به حق همه صاحبان ولایت
به راه خودت هم بفرما تو ما را هدایت



Monday, May 13, 2013

بهترین مصلحت

قالت الزهرا (ع) : مَن اَصعَدَ اِلی اللهِ خالِصَ عِبادَتِهِ، اَهبَطَ اللهُ لَهُ اَفضَلَ مَصلَحَتِه

گر عبادتها فرستی سوی او خالص ترین
مصلحتها می رسد از بهر تو نیکو ترین

Saturday, April 6, 2013

بِرّ

این نباشد بِرّ و نیکی تا که سوی
مغرب و مشرق بگردانی تو روی

لَن تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنفِقُوا
زآنچه حبّی را بدل داری از او


Wednesday, January 25, 2012

شجاعت قسمت دوم

هم ز کنج خانه بشکسته در
کودکانی شاهد مام و پدر

تا نبی زنده در آغوش نبی
کودکانی بر سر دوش نبی

کودکان دیدند آن نادیدنی
آن اسیر و این به خون غلتیدنی

کودکان دیدند راه حفظ دین
جهد ام و صبر اب را اینچنین

نوبت هر یک از آنها چون بشد
راه ام و راه اب را پی بشد

چونکه اشق الاشقیا خون پدر
کرد جاری از ستم از فرق سر

سبط اکبر چونکه یاری را ندید
از برای حفظ دین صلح او گزید

گر چه جانبازی به جنگ دشمنان
سهل تر بود از برایش آنزمان

گرچه او همچون پدر در کارزار
می نمودی دشمنان را خوار و زار

آن زمان اما شجاعت صلح بود
صبر بر تزویر خصم هرزه بود

صبط اکبر چون شهید حق بشد
این علم در دست آن دیگر بشد

این برادر هم صبوری پیشه کرد
استوار او دین ما از ریشه کرد

چون درختی کو خبیثش حق بخواند
شاخه ای نو بر سر مسند نشاند

پس خباثت از خفا خارج بشد
هتک حرمت در عیان جاری بشد

پس زمان صلح و صبر آخر بشد
اين حسين از شهر خود خارج بشد

Thursday, December 1, 2011

شجاعت

من بگويم از برايت قصه اى
ماجراى پر غمى ، پر غصه اى

از شجاعان گويمت من داستان
تا بدانى خصلت اين راستان

از شجاعت گر تو مى خواهى نشان
رتبت عالى آن باشد نهان

اشجع الناسند مردان خدا
وا بگيرند نفس خود را از هوا

قصه ام باشد ز احوال جوانى
او رشيدى ، قهرمانى ، پهلوانى

او جوانى بود از قوم عرب
او زمردان خدا برده نصب

كنيه اش حيدر و نام او على
او برادر هم كه هارون نبى

در شجاعت مثل و مانندى نداشت
يك مبارز تاب شمشيرش نداشت

شهرتش بهر عدو بود اينچنين
او كه قتّال عرب بر خصم دين

گر چه شدت مى گرفت بر كافرين
مظهر رحمت بشد بر مؤمنين
(فتح ٢٩)

-----------------------------------

نباشد اين سخن اما ز جنگ
تيغ در كف در نبردى تنگ تنگ

در زمان صلح باشد اين حكايت
شهر پيغمبر مكان اين روايت

روزگارى پر غم و اندوه بود
اين مدينه در غم محبوب بود

روح پيغمبر ز تن گشته جدا
اين حبيب آخر برفت پيش خدا

در ميان آن سكوت غم فزا
من شنيدم شور و جنجالى به پا

من شنيدم داد و فريادى ز خشم
بعد از آن ناليدنى از زخم خصم

پس بديدم اين جوان در آن ميان
چون اسيرى سوى مسجد او روان

آن طرف تر من بديدم يك درى
در كنارش بانويى در چادرى

بر زمين افتاده اين بانو چرا
گوييا مجروح زخمى از جفا

درب اين خانه چرا بشكسته است
چوب آن چون هيزم افرُخته است

در عجب ماندم ز اوضاع زمان
اين چه رفتارى ز بانو و جوان

گر جوان در خانه حاضر بوده است
پشت در بانو چرا پس بوده است

گر جوان قصد جدالى مى نمود
چون پشه اين نا كسان له مى نمود

درب خيبر را بدستی او بکند
 او به خندق عبدود را پی بکرد

از چه رويى او صبورى پيشه كرد
زخم بانو ديد و تيغ عريان نكرد

اين که هست ام ابيهای نبی
نور چشم و پاره جان نبی

 از چه رو بانو سپر شد پشت در
وين جوان پرهيز کرد از شور و شر

 گر چه پرپر عصمت دهر او بديد
ديدن آن صحنه ها جان می دريد

گر چه خشمش راه دعوا مى گشود
حفظ دين صبرش طلبكارى نمود

گر چه خشمش ، غيرتش شدت گرفت
صبر او بر خشم او پيشى گرفت

در شكست او با شجاعت خشم خود
اين شجاعت بر غضب غالب بشد

گر چه او تيغى بسى برنده داشت
دين ما را صبر او پاينده داشت

----------------------------------

ياس او پژمرده از جور زمان
امر پيغمبر به صبر اين جوان

شد به زیر خاک مخفی ياس او
جز خدا واقف نشد بر داغ او

دست امت به ره دین خدا
شد ز دست او به صد حيله جدا

کج نهادند خشت اول را چه بد
زخم اين بدعت بماند تا ابد

----------------------------------

گذشت ايام بر او بر چنين حال
ز بهر حفظ دين بی قيل و بی قال

دو ده بر او گذشت و هم يكى پنج
گلو پر تيغ و چشم از خار در رنج

ز بهر حفظ دين صابر على شد
سكوت او شجاعت را نگين شد

Friday, October 21, 2011

زندگی


زندگى هر لحظه اش يك هديه از رب سوی ماست
اين گوهر از سوی او باشد نه آن از سوی ماست

هر دمِ آن دام عشقی تا به چنگ آرد دلی
من ز خود پرسم چرا از دام عشقش غافلی

لحظه لحظه ، تازه تازه ، می رسد هر دم ز او
اين گوهر آيد بر تو اين همه از لطف او

زندگی تکرار اعطاء گوهرها سوی تو
قدر هر يک دانه گوهر را بدان غافل مشو

يک گوهر آنست که بر اين سفره پر نعمتش
روزی خود را بجويى هم ز فضل و رحمتش

گوهر ديگر تو را باشد به هنگام گناه
با کرم از آن گذر کرده روی سوی صلاح

هم تو را شد گوهری آن لحظه پر درد و رنج
با صبوری در ره رب رنج تو مانند گنج

هم گهر باشد برايت لحظه ای يا آن دمی
تا دلی شادان کنی تو يا رهانی از غمی

گوهر ديگر بباشد لحظه عاشق شدن
عاشق پاکی و زيبايی و هر خوبی شدن

گوهری هستت که داری فرصتی در اين ميان
ياد او باشی و ذکرش را بياری در بيان

هم تو را باشد گوهر آندم که داری در کلام
 هم درودی بر رسول و ال او و هم سلام

گر تو را توفيق طاعت باشد و هم بندگی
اين بباشد گوهر هر گوهری در زندگی

در شمارند اين گوهرها ، لحظه هاى زندگى
هر يكى يك فرصتى يك هديه اى تا زنده اى

زندگی هر لحظه آن گوهری از بهر تو
گوهر هر لحظه اش را قدر دان غافل مشو

گر پى نَفْست روى هر لحظه اى در زندگى
اين نباشد زندگى باشد بواقع مردگى

همتى كن بحر احياء تمام لحظه ها
بهر اين همت مدد جو دم به دم هم از خدا

من نصيحت می کنم با اين سخن اين نفس خود
شعر من درد دلی ، کی بی عمل واعظ بشد؟