لحظه اى را از ميان لحظه هاى اين جهان
من بياد آرم كه دشت كربلا را ديدمى
آن حسين و كاروانش در مسير شهر كوفه
لشكرى از زور و خدعه در مقابل ديدمى
آن حسينم بيعتش برداشت از آن همرهان
كاروانى جان به كف در حسر دشمن ديدمى
كاروانى از وفادارى به راه عشق وايمان
بهترين همرهان اين جهان را ديدمى
آن حسين اِستاد تا احيا كند دين خدا
امر بر خوبى و نهى از بدى را ديدمى
لحظه اى را از ميان لحظه هاى اين جهان
من بياد آرم كه جانبازى ياران ديدمى
عاشقانه عارفانه در دفاع از امام
هر يكى را جان به كف در راه جانان ديدمى
آن همه ياران يكايك همچو گل پرپر شدند
بى كس و بى يار و ياور آن برادر ديدمى
لحظه اى را از ميان لحظه هاى اين جهان
من بياد آرم كه غنچه بر سر دست ديدمى
تير و حلق و خون غنچه بر سر دست پدر
من چه ها را، من چه ها را، من چه ها را ديدمى
لحظه اى را از ميان لحظه هاى اين جهان
من بياد آرم وداع با برادر ديدمى
در وداعش من چگونه باز گويم حال خود را
در وداعش رفتن جان از تن خود ديدمى
زنده ماندم در وداع آن برادر اى عجب
دست عيسايى او را من در آنجا ديدمى
لحظه اى را از ميان لحظه هاى اين جهان
من بياد آرم درون خيمه اى من بودمى
آن حسينم يكه و تنها به پيكار و نبرد
من صدايش از درون خيمه اى بشنيدمى
آن حسينم يك ستاره از ميان ماه وخورشيد
و اَبي شَمْسٌ و اُمّي قَمَرٌ بشنيدمى
انفجار نور حكمت در دل شبهاى تار
من رجز از حُسن خلق و همت عالى او بشنيدمى
ذكر لا حَوْل و لايش در هياهوى نبرد
آن نوايش مايه تسكين دل بشنيدمى
ذكر و تكبير و نواى آن رجز هاى حسين
بعد از آن من آن صدايش را دگر نشنيدمى
لحظه اى را از ميان لحظه هاى اين جهان
من بياد آرم ز تلّ زينبيه ديدمى
منظر آن قتلگه را از وراى آن بلندى
آنچه را نا ديدنى بُد اى خدايا ديدمى
آن حسينم آخرينِ خمسه آل عبا
زبح اسماعيل زهرا را در آنجا ديدمى
لحظه اى را از ميان لحظه هاى اين جهان
من بياد آرم كه گل ها بر سر نى ديدمى
غنچه هاى تشنه و پژمرده، زخمى
غنچه ها را در كنار آن نيستان ديدمى
حال من گفتن ندارد در كنار غنچه ها
در مسير شام و كوفه همرهى غنچه ها را كردمى
لحظه ای را از میان لحظه های این جهان
من بیاد آرم که شام و مجلسى را دیدمی
مجلسى
از جنس كبر و اهل آن اهل گناه
بر
سر آن، آن لعين ابن لعين را ديدمى
اهل
بيت آل طاها در ميان غل و زنجير
داغ
ديده ، زخمهاى تازيانه ديدمى
در
مفابل تشتى از جنس طلا و در ميانش
يك سرى بس آشنا را من چه زيبا ديدمى
دل پر از خون در سخن آمد لبانم با صلابت
من طنين آن صداى شير حق را در صدايم ديدمى
لحظه ای را از میان لحظه های این جهان
من بیاد آرم که غنچه در خرابه دیدمی
گفتگوی عشق غنچه زیر لب با آن پدر
من سری بی تن کنار غنچه ای بی جان چرا می دیدمی
لحظه اى را از ميان لحظه هاى اين جهان
من بياد آرم كه پرسيدند چه ها من ديدمى
در ره احيا دين در همرهى با پنج تن
من شدم امّ المصائب بهر آنچه ديدمى
هر چه ديدم هم بدست و نزد ربم بوده است
او كه زيبا هست و زيبايى او را ديدمى
حكمت زيباى او ديدم در آنچه ديدمى
من چه زيبا من چه زيبا من چه زيبا ديدمى