Thursday, December 1, 2011

شجاعت

من بگويم از برايت قصه اى
ماجراى پر غمى ، پر غصه اى

از شجاعان گويمت من داستان
تا بدانى خصلت اين راستان

از شجاعت گر تو مى خواهى نشان
رتبت عالى آن باشد نهان

اشجع الناسند مردان خدا
وا بگيرند نفس خود را از هوا

قصه ام باشد ز احوال جوانى
او رشيدى ، قهرمانى ، پهلوانى

او جوانى بود از قوم عرب
او زمردان خدا برده نصب

كنيه اش حيدر و نام او على
او برادر هم كه هارون نبى

در شجاعت مثل و مانندى نداشت
يك مبارز تاب شمشيرش نداشت

شهرتش بهر عدو بود اينچنين
او كه قتّال عرب بر خصم دين

گر چه شدت مى گرفت بر كافرين
مظهر رحمت بشد بر مؤمنين
(فتح ٢٩)

-----------------------------------

نباشد اين سخن اما ز جنگ
تيغ در كف در نبردى تنگ تنگ

در زمان صلح باشد اين حكايت
شهر پيغمبر مكان اين روايت

روزگارى پر غم و اندوه بود
اين مدينه در غم محبوب بود

روح پيغمبر ز تن گشته جدا
اين حبيب آخر برفت پيش خدا

در ميان آن سكوت غم فزا
من شنيدم شور و جنجالى به پا

من شنيدم داد و فريادى ز خشم
بعد از آن ناليدنى از زخم خصم

پس بديدم اين جوان در آن ميان
چون اسيرى سوى مسجد او روان

آن طرف تر من بديدم يك درى
در كنارش بانويى در چادرى

بر زمين افتاده اين بانو چرا
گوييا مجروح زخمى از جفا

درب اين خانه چرا بشكسته است
چوب آن چون هيزم افرُخته است

در عجب ماندم ز اوضاع زمان
اين چه رفتارى ز بانو و جوان

گر جوان در خانه حاضر بوده است
پشت در بانو چرا پس بوده است

گر جوان قصد جدالى مى نمود
چون پشه اين نا كسان له مى نمود

درب خيبر را بدستی او بکند
 او به خندق عبدود را پی بکرد

از چه رويى او صبورى پيشه كرد
زخم بانو ديد و تيغ عريان نكرد

اين که هست ام ابيهای نبی
نور چشم و پاره جان نبی

 از چه رو بانو سپر شد پشت در
وين جوان پرهيز کرد از شور و شر

 گر چه پرپر عصمت دهر او بديد
ديدن آن صحنه ها جان می دريد

گر چه خشمش راه دعوا مى گشود
حفظ دين صبرش طلبكارى نمود

گر چه خشمش ، غيرتش شدت گرفت
صبر او بر خشم او پيشى گرفت

در شكست او با شجاعت خشم خود
اين شجاعت بر غضب غالب بشد

گر چه او تيغى بسى برنده داشت
دين ما را صبر او پاينده داشت

----------------------------------

ياس او پژمرده از جور زمان
امر پيغمبر به صبر اين جوان

شد به زیر خاک مخفی ياس او
جز خدا واقف نشد بر داغ او

دست امت به ره دین خدا
شد ز دست او به صد حيله جدا

کج نهادند خشت اول را چه بد
زخم اين بدعت بماند تا ابد

----------------------------------

گذشت ايام بر او بر چنين حال
ز بهر حفظ دين بی قيل و بی قال

دو ده بر او گذشت و هم يكى پنج
گلو پر تيغ و چشم از خار در رنج

ز بهر حفظ دين صابر على شد
سكوت او شجاعت را نگين شد

Friday, October 21, 2011

زندگی


زندگى هر لحظه اش يك هديه از رب سوی ماست
اين گوهر از سوی او باشد نه آن از سوی ماست

هر دمِ آن دام عشقی تا به چنگ آرد دلی
من ز خود پرسم چرا از دام عشقش غافلی

لحظه لحظه ، تازه تازه ، می رسد هر دم ز او
اين گوهر آيد بر تو اين همه از لطف او

زندگی تکرار اعطاء گوهرها سوی تو
قدر هر يک دانه گوهر را بدان غافل مشو

يک گوهر آنست که بر اين سفره پر نعمتش
روزی خود را بجويى هم ز فضل و رحمتش

گوهر ديگر تو را باشد به هنگام گناه
با کرم از آن گذر کرده روی سوی صلاح

هم تو را شد گوهری آن لحظه پر درد و رنج
با صبوری در ره رب رنج تو مانند گنج

هم گهر باشد برايت لحظه ای يا آن دمی
تا دلی شادان کنی تو يا رهانی از غمی

گوهر ديگر بباشد لحظه عاشق شدن
عاشق پاکی و زيبايی و هر خوبی شدن

گوهری هستت که داری فرصتی در اين ميان
ياد او باشی و ذکرش را بياری در بيان

هم تو را باشد گوهر آندم که داری در کلام
 هم درودی بر رسول و ال او و هم سلام

گر تو را توفيق طاعت باشد و هم بندگی
اين بباشد گوهر هر گوهری در زندگی

در شمارند اين گوهرها ، لحظه هاى زندگى
هر يكى يك فرصتى يك هديه اى تا زنده اى

زندگی هر لحظه آن گوهری از بهر تو
گوهر هر لحظه اش را قدر دان غافل مشو

گر پى نَفْست روى هر لحظه اى در زندگى
اين نباشد زندگى باشد بواقع مردگى

همتى كن بحر احياء تمام لحظه ها
بهر اين همت مدد جو دم به دم هم از خدا

من نصيحت می کنم با اين سخن اين نفس خود
شعر من درد دلی ، کی بی عمل واعظ بشد؟

Sunday, October 16, 2011

امانتدار حق

با الهام از زيارت امين الله
اى امانتدار حق ، از من سلامت
حجت حق بر همه ، از من سلامت

اى على ، اى تو برادر بر رسول
اين سلامم بر تو اى زوج بتول

من گواهم بر جهاد تو به راهش
شاهدم من كه تو عامل به كتابش

تو برفتى در پى سنت پيغمبر او
من درودم بر نبى و بر همه اولاد او

تا كه رب خواندت به نزديكى خويش
قبض جان كرد و ببردت برِ خويش

رب تو هم برِ خصمت حجتی را بگذاشت
حججت را همه روشن بر خلائق او گماشت

-------------------

از قضا و قدرت اى رب رحمان
دلم آرام و شادان ، پس بگردان

دلم مشتاقِ ياد و هم دعايت
محبم كن برِ اين اوليائت

تو محبوبم بکن با اين ولی ها
نتنها در زمين ، در آسمانها

صبوری را عطا کن در بلايت
مرا شاکر بگردان از عطايت

مرا ياد آور آلا خود کن
مرا مشتاق شادى لقا کن

تو تقوايم فزون کن بهر عقبى
فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ هست تقوا
(بقره ١٩٧)

مرامم هم مرام اوليائت
جدايم کن ز خُلق دشمنانت

به دنيا هم بکن کارم خدايا
ستايش ، هم که حمدت ای الاها

-------------------

بباشد واله و حیرانِ کویت
همان دل کو شدست خاضع ز رويت

بشد از بهر مشتاقان رويت
گشوده ، راه رفتن هم به سويت

و آنكو قصد كويت را بكردى
نشان هاى رهت واضح بديدى

بباشد فيض وافر آن دلى را
كه عارف شد بديد او راه حق را

صداى آن كسى كو كرد دعايت
رود بالا به سوى كبريايت

و درهاى اجابت بهر آنان
نباشد بسته ، باز است روى ايشان

و آن كس كو مناجاتت كند او
دعايش پس بباشد مستجاب او

هر آنکس کو بگردد سوی رویت
بشد مقبول از او توبه بسویت

رحمت حق هم بيامد برِ آن اشک روان
ز همان ديده که از ترس تو باشد گريان

آنکسی کز تو بجويد مددی
کمک از بهرش محيا بشدی

تو به فرياد دل غمزده ما برسی
گر بخوانيم تو را تا که به فرياد رسی

وعده هايت به عبادت (عبادِ تو) همه از جنس وفا
عذرخواهىِ خطاكاران به درگاهت روا

عمل عامل به نزد تو بباشد محفوظ
روزى خلق بيايد ز برت هر شب و روز

متصل آيد بر ايشان بهره هايت وافر
گنه طالب بخشش هم بيابد غافر

Tuesday, October 11, 2011

دو برادر

آنكه هستم من براى او ولى
هم براى او ولى است اين على

اينچنين گفت اين رسول آخرين
او ز امر رب براى مؤمنين

اين رسول ما گرفت حكم از خدا
او نبى شد هم بشد مولاى ما

آن على هم حكم حق كردش ولى
پس تو مولا دان نبى و هم على

حكم او شد مايه اكمال دين
به كه اين اتمام نعمت را ببين

اينچنين مولى و اين اكمال دين
رب ما راضى بر اسلامى چنين

کيست مولا آنکه بنده کُنَدَت
تا بگردى بنده حق نه تنت

کيست مولا آنکه آزادت کند
او رها از بند نفست بكند

"زين سبب پیغمبر با اجتهاد"
"نام خود وانِ علی مولا نهاد"
(مولوی)

پس سعادت شد برِ آنكس پديد
آنكه مولا احمد و حيدر بديد

نور حق تابد درون آن دلی
کو بپيوندد به احمد هم علی

---------------------------
 دو برادر دو پسر عم دو ولى
اين محمد در كنار او على
---------------------------

اين دو هستند برِ امت چو پدر
دين حق را ز پدر ارث ببر
 
اين حبيب رب خود در دو جهان
آن يكى شير خدا سرورمان

رب موسی بر سرش منت نهاد
چون برادر را ظهير وی بداد

بر پيمبر هم علی هست اينچنين
او برادر ، او ظهير کار دين

اين علی شد همسر و زوج بتول
همسر ام ابيهای رسول

اين على اول ببود و هم كه آخر
هم بشد از نسل او ال پيمبر

اولين مؤمن كه بود جز اين على
هم كه اخر در وداع با نبى

احمد و حيدر در اين خلق جهان
هر دو تن را اول و اخر بدان

---------------------------
دو برادر دو پسر عم دو ولى
اين محمد در كنار او على
---------------------------

لا فتی آمد برای اين علی
نور حق باشد ز فعلش منجلی

بر پيمبر در نبرد ، ناد علی
شد ظهير و در شکست هر باطلی

در شب هجرت فدايی هم که اوست
می فروشد جان خود در راه دوست
(بقره 207)

هرچه پيغمبر شنيد حيدر شنيد
او بديد آنرا كه پيغمبر بديد

تو علی را نفس پيغمبر بدان
از کتاب آسمانی اين بخوان
(ال عمران 61)

او به مسجد زاده و هم شد شهيد
جز به راه حق على را كس نديد

بشكست بت در حرم اين مرتضى
چون كه بالا شد به دوش مصطفى

---------------------------
دو برادر دو پسر عم دو ولى
اين محمد در كنار او على
---------------------------

من ندانم از کجا آمد سخن
اين بود لطف خدا نی کار تن

اين وجود بی بها را کِی بشايد؟
تا که مدح احمد وحيدر بگويد

من بگويم حمد و هم جويم مدد
من ز لطف حق که باشد بی عدد

در تلاشم از شما جويم توانی
يا علی و يا محمد فانصرانی

با شما آسان شود هر مشکلی
اکقاينی يا محمد يا علی

با کرم مولا و سائل کاهلی
يا علی و يا محمد ، يا علی

---------------------------
من گدايم به در اين دو ولى
اين محمد در كنار او على
---------------------------

Sunday, October 9, 2011

نشان


دارم به دل از تو نشان، از تو خداى مهربان
اندر زمين و آسمان، هست جمال تو عيان

زنگ دلم جلا بده، قلب مرا صفا بده
نور به چشم دل بده، تا كه ببينمت به آن

خوبى من قليل و كم، فعل بَدَم هم دم بدم
من چه كنم خدا ز غم، كى بشوم رها از آن

نفسم برفت سمت هوا، اماره شد سوی خطا
افزون شدش جرم و گناه، آه و فغان ز دست آن

دستم ز دستت شد جدا، رفتم به سوى اشقيا
اين ره رود سوى كجا، بد جايگاهی باشد آن

از كه كنم طلب مدد، تا كه رهاندم ز بد
نور اميدى سر نزد، تا كه ببينم ره به آن

در ضلمات بى كسى، هم تو به داد من رسى
لطف تو ديده ام بسى، هست اميد من به آن

لطف تو هست از كرم، مهر تو هست در سرم 
ره به نما تو در برم، سوى تو من شوم روان

من كه بُدم خار وخسى، بيهوده عمر و عبسى
از لطف تو شوم كسى، از كرمت اى مهربان

گر که بخوانمت تورا، بَه چه اجابتی مرا
ای که تو نزدیک مرا، چه مژده ای بهتر از آن؟

فقير و محتاج منم، شرمنده اين كرمم
خير بكن عاقبتم، فلاح من هست به آن 

Monday, October 3, 2011

صاحب عقل


أَفَمَن يَعْلَمُ أَنَّمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمَىٰ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ
الَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَلَا يَنقُضُونَ الْمِيثَاقَ
وَالَّذِينَ يَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ
وَالَّذِينَ صَبَرُوا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ
وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَأَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرًّا وَعَلَانِيَةً
وَيَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ
أُولَٰئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ
رعد ١٩-٢٢


تو اولوالباب دانى كه بوَد؟
صاحب عقل و دل و قلب بوَد

او وفا عهد خدا را بكند
نقضِ پيمان خودش را نكند

چه بود عهد و وفا در بر ما
كه نگيريم رب خود غير خدا
(اعراف ١٧٢)

نپرستيم غير او رب دگر
اين بود كار دل و عقلِ بشر
(العقل ما عبد به الرحمن)

برگزيند عقل تو نيكو ز بد
هر چه زشتى را ز زيبا پس بزد

لاجرم عقلت بيابد بهترين
هست جمال رب تو زيبا ترين
 
* * *

هم كه صاحب عقل بپيوندد به آن
كو بود امر خدايش سوى آن

او بجا آرد صله از امر رحمان
بپيوندد به نزديكان و خويشان

پيمبر و على را هم پدر دان
به پيوستن چه اُولايند ايشان

تنت را گر تو دارى از أب خود
دلت را دين و ايمان از نبى بُد

نبى و ال او هستند اُولىٰ
بپيوند تو به ايشان رو به بالا

* * *

هم بترسد صاحب عقل از خدا
از حساب كارْ در روز جزا

آدم عاقل نخواهد دار فانى
طالب خیر است اما خير باقى

ازاين رو صاحب عقل هست ترسان
حساب روز حسرت نيست آسان

* * *

صاحب عقل پس براى وجه دوست
با صبورى همدم سختى اوست

هم به نزد هر گنه صابر بشد
هم به صبرش در پى طاعت بشد

صاحب عقل هم بجا آرد نماز
هم ببخشد او به هر اهل نياز

او ببخشد زآنچه بودش از خدا
او ز رزقش در عيان و در خفا

* * *

صاحب عقل پس بياموزد ز رحمان
دهد پاسخ ، بدى را او به احسان

صاحب عقل پس بباشد اينچنين
دارعقبا هست برايش به يقين

Sunday, October 2, 2011

نيايش-4

الهام گرفته شده از دعاى ابو حمزه ثمالى
قسمت چهارم


يا مُحْسِنُ يا مُجْمِلُ يا مُنْعِمُ يا مُفْضِلُ
لَسْتُ اَتَّكِلُ فِي النَّجاةِ مِنْ عِقابِكَ عَلي اَعْمالِنا بَلْ بِفَضْلِكَ عَلَينا
لاِنَّكَ اَهْلُ التَّقْوي وَاَهْلُ الْمَغْفِرَةِ تُبْدِئُ بِالاْحْسانِ نِعَماً وَتَعْفوُ عَنِ الذَّنْبِ كَرَماً
فَما نَدْري ما نَشْكُرُ اَجَميلَ ما تَنْشُرُ اَمْ قَبيحَ ما تَسْتُرُ
اَمْ عَظيمَ ما اَبْلَيتَ وَاَوْلَيتَ اَمْ كَثيرَ ما مِنْهُ نَجَّيتَ وَعافَيتَ
تو نيكى بكردى ، تو زيبا بياراستى هر قشنگ
تو نعمت بدادى و در فضل خود هم نكردى درنگ

نباشد مرا تكيه بر كرده ام در نجاتْ از عقاب
به فضل تو من تكيه كردم نه بر كرده ها و ثواب

از آن شد مرا تكيه بر فضل تو هم بر آن مكرمت
كه باشى خداوند تقوا مرامت همى مغفرت

تو آغاز كردى به احسان خود در عطاى نعم
گذشتى تو از هر گناهم به عفو و ز روى كرم

براى چه نعمت تشكر كنم من تو را پس بدان؟
كه پنهان بَديَم ، و خوبى من را بكردى عيان؟

و يا چون بلايم بدادى و كردى تو آنرا سهولت؟
ويا چون به كثرت نجاتم بدادى و هم عافيت؟


يا حَبيبَ مَنْ تَحَبَّبَ اِلَيكَ وَيا قُرَّةَ عَينِ مَنْ لاذَبِكَ وَانْقَطَعَ اِلَيكَ
اَنْتَ الْمُحْسِنُ وَنَحْنُ الْمُسيئوُنَ فَتَجاوَزْ يا رَبِّ عَنْ قَبيحِ ما عِنْدَنا بِجَميلِ ما عِنْدَكَ
وَاَي جَهْل يا رَبِّ لا يسَعُهُ جوُدُكَ اَوْ اَي زَمان اَطْوَلُ مِنْ اَناتِكَ
وَما قَدْرُ اَعْمالِنا في جَنْبِ نِعَمِكَ وَكَيفَ نَسْتَكْثِرُ اَعْمالاً نُقابِلُ بِها كَرَمَكَ
بَلْ كَيفَ يضيقُ عَلَي الْمُذْنِبينَ ما وَسِعَهُمْ مِنْ رَحْمَتِكَ
يا واسِعَ الْمَغْفِرَةِ يا باسِطَ الْيدَينِ بِالرَّحْمَه
تو شدى حبيب آنكس كه بجست ز تو محبت
هم كه نور ديده آن كه بريده است ز غيرت


ما چه هستيم؟ بد و زشت وچه بسيار گنهكار
تو جميلى و تو زيبا و چه بسيار نكوكار

ببخش و توبگذر قبيحى كه باشد بَرِ ما
به زيبا جميلى كه باشد بَرِ تو  خدايا

مرا كرده هايم قليل است و هم كم بها
چه ارزند به پيش نعم كو بدادست خدا

بدادست چه بى حد نعم اين خدا از كرامت
نباشد مرا در عمل جز كه شرم و خجالت

Friday, September 30, 2011

صله

نه ديده بگيرد صله بهر اين نظم نه لبخند او
مگر آنكه باشد ز دستى كه اين شعر بود بهر او

بود اين سخن از براى خدا هم رسولش
خدا و رسول و همه اهل بيت طهورش

خدايا به حق بتول و بحق ابوها
بحق بتول و علي بعلها هم بنوها

بفرما قبول اين سخن را ز ما از كرامت
عطا كن تو بر شعر ما هم به فضلت حلاوت

Saturday, September 24, 2011

نيايش-3




الهام گرفته شده از دعای ابوحمزه ثمالی
قسمت سوم

عَظُمَ يا سَيدي اَمَلي وَسآءَ عَمَلي فَاَعْطِني مِنْ عَفْوِكَ بِمِقْدارِ اَمَلي وَلا تُؤاخِذْني بِاَسْوَءِ عَمَلي
فَاِنَّ كَرَمَكَ يجِلُّ عَنْ مُجازاةِ الْمُذْنِبينَ وَحِلْمَكَ يكْبُرُ عَنْ مُكافاةِ الْمُقَصِّرينَ
وَاَ نَا ياسَيدي عائِذٌ بِفَضْلِكَ هارِبٌ مِنْكَ اِلَيكَ مُتَنَجِّزٌ ما وَعَدْتَ مِنَ الصَّفْحِ عَمَّنْ اَحْسَنَ بِكَ ظَنّاً
وَما اَ نَا يا رَبِّ وَما خَطَري هَبْني بِفَضْلِكَ وَتَصَدَّقْ عَلَي بِعَفْوِكَ
اَي رَبِّ جَلِّلْني بِسِتْرِكَ وَاعْفُ عَنْ تَوْبيخي بِكَرَمِ وَجْهِكَ

اميدم عظيم است ، بزرگ آرزويم بباشد
عمل بد بکردم نکو کرده هايم نباشد

ز عفوت بقدر اميدم بکن تو عطا
نگيرم به بد کرده ها و به کار خطا

کرامت تو را هست برتر ز تنبيه کرده گناه
و حلمت فراتر ز تنبيه آنکو خطا رفته راه

پناهنده گشتم من اى سرورم سوى فضلت
فرارم ز قهرت نباشد بجز سوى مهرت

تو اين وعده دادى اميدم بشد هم به آن
كه تو بگذرى زانكه باشد به تو خوش گمان

چه ارزم خدايم بكن تو ز فضلت عطايم
پشيزى نيرزم تصدّق بكن از برايم

بپوشان همه زشتيم با خطا پويشيت
تو بگذر ز توبيخ من با بزرگواريت


فَلَوِ اطَّلَعَ الْيوْمَ عَلي ذَنْبي غَيرُكَ ما فَعَلْتُهُ
وَلَوْ خِفْتُ تَعْجيلَ الْعُقوُبَةِ لاَ اجْتَنَبْتُهُ
لا لاِنَّكَ اَهْوَنُ النّاظِرينَ وَاَخَفُّ الْمُطَّلِعينَ عَلَي
بَلْ لاِنَّكَ يارَبِّ خَيرُ السّاتِرينَ وَاَحْكَمُ الْحاكِمينَ وَاَكْرَمُ الاْكْرَمينَ
سَتّارُ الْعُيوُبِ غَفّارُ الذُّنوُبِ عَلاّمُ الْغُيوُبِ
تَسْتُرُ الذَّنْبَ بِكَرَمِكَ وَتُؤَخِّرُ الْعُقوُبَةَ بِحِلْمِكَ
تو دانى گناهم وليكن نمى كردم آن
ز شرم ار به غيرت خبر مى شدى كس به آن

تو ناظر به ذنبم ، نمى رفتمى سوى آن
اگر بودمى ترس تعجيل تنبيه آن

نه آنکه تو را کمترين با خبر بينمت
و يا بی بصر ناظری کم اثر دانمت

مرا این جسارت بود ناشی از خوبيت
مرا غره کردست خدايم خطا پوشيت

از آن رو که دانم تو را احکم الحاکمين
به نزد کريمان تو باشی گراميترين

و تو هم بپوشی معايب ببخشی ذنوب
تو دانی و علمت احاطه بکرد بر غيوب

بكردى گناهم تو مخفى خدا از كرامت
نباشد ز حلمت شتابى تو را در عقوبت

فَلَكَ الْحَمْدُ عَلي حِلْمِكَ بَعْدَ عِلْمِكَ وَعَلي عَفْوِكَ بَعْدَ قُدْرَتِكَ
وَيحْمِلُني وَيجَرِّئُني عَلي مَعْصِيتِكَ حِلْمُكَ عَنّي وَيدْعوُني اِلي قِلَّةِ الْحَيآءِ سَتْرُكَ عَلَي
وَيسْرِعُني اِلَي التَّوَثُّبِ عَلي مَحارِمِكَ مَعْرِفَتي بِسَعَةِ رَحْمَتِكَ وَعَظيمِ عَفْوِكَ
يا حَليمُ يا كَريمُ يا حَي يا قَيومُ يا غافِرَ الذَّنْبِ يا قابِلَ التَّوْبِ يا عَظيمَ الْمَنِّ يا قَديمَ الاْحسانِ 

تو دانى و باشى حليم پس ستايش تو راست
كنى عفو و باشى به قدرت ، تشكر تو راست

و اين حلم تو داده ام جرأت معصيت
شدم كم حيا از خطا پوشى وخوبيت

چرا مى شتابم به آنچه حرامم تو كردى
مرا ديده بر عفو و رحم بزرگ تو بودى

ببخشى گناه و پذيرى همه توبه ها
عطايت بزرگ و بكردى تو احسان ز آغازها

اَينَ سِتْرُكَ الْجَميلُ اَينَ عَفْوُكَ الْجَليلُ اَينَ فَرَجُكَ الْقَريبُ اَينَ غِياثُكَ السَّريعُ
اَينَ رَحْمَتُكَ الْواسِعَه اَينَ عَطاياكَ الْفاضِلَه اَينَ مَواهِبُكَ الْهَنيئَه اَينَ صَنائِعُكَ السَّنِيه
اَينَ فَضْلُكَ الْعَظيمُ اَينَ مَنُّكَ الْجَسيمُ اَينَ اِحْسانُكَ الْقَديمُ اَينَ كَرَمُكَ يا كَريمُ
بِهِ وَ بِمُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد فَاسْتَنْقِذْني وَبِرَحْمَتِكَ فَخَلِّصْني

كجا شد تو را اين بزرگ عفو و هم بخششت
كجا شد چه زيبا بوَد آن خطا پوشيت

كجا شد به دستت فرج را به نزديك ديدن
كجا شد به فرياد ما هم به سرعت رسيدن

كجا شد خدايا تو را آن بزرگ رحمتت
كجا شد الها تو والا عطا ، بخششت

كجا شد تو را آن مواهب همه خوش گوار
كجا شد نكوكاريت كو ببودست گهربار

كجا شد تو را اى خدا آن بزرگ فضل تو
كجا شد هم احسان و خوبى بى حد تو

كجا شد بزرگواريت كو بوَد از كرم
هم احسان تو كو ز ديرينه شد در برم

نجاتم بده اى خدا تو بدين خوش صفات
ز رحمت خلاصی بده تا بيابم نجات 

Thursday, September 22, 2011

نُه وصیت


قال رسول الله صلى الله عليه وسلم
اوصانى ربى بتسع أوصيكم بهن: الاخلاص فى السر والعلانية والعدل فى الغضب والرضا والقصد فى الفقر والغنى
وأن أصل من قطعنى وأعطى من حرمنى وأعفو عمن ظلمنى وأن يكون صمتى فكرا ونطقى ذكرا ونظرى عبرة


چنين گفت ختم رسل بهر امت
نمودست خدايم مرا نه  وصيت

سفارش كنم پس شما را بدان
به اخلاص رو کن در خفا و عيان

عدالت بكن هم به خشم و رضا
ميانه برو هم به فقر و غنا

بپيوند به آن كو بريدست ز تو
عطا كن به آن كو نكردست به تو

چو ظلمى تو را شد تو عفوى بكن
به وقت خموشى تو فكرى بكن

ببايد كه نطقت شود ذكر يار
نگه چون كنى چشم عبرت بيار

ز مهرش نبيش خدا كرد وصيت
بگفتش نبى هم به ما از محبت
 

Tuesday, September 20, 2011

پناه

از تعقیبات نماز صبح است که از امام رضا (ع) نقل شده است -- مفاتيح الجنان
بِسْمِ اللَّهِ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وآلِهِ
اُفَوِّضُ اَمْرى‏ اِلَى اللَّهِ اِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ
فَوَقيهُ اللَّهُ سَيِّئاتِ ما مَكَرُوا
لا اِلهَ إلاَّ اَنْتَ، سُبْحانَكَ اِنّى‏ كُنْتُ مِنَ‏ الظَّالِمينَ
فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِى الْمُؤْمِنينَ
حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكيلُ‏
فَاْنَقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ
ما شآءَ اللَّهُ‏ لاحَوْلَ وَ لاقُوَّةَ اِلاّ بِاللَّه
ما شآءَاللَّهُ لا ما شآءَ النَّاسُ
ما شآءَ اللَّهُ وَاِنْ كَرِهَ النَّاسُ
حَسْبِىَ الرَّبُّ مِنَ الْمَرْبُوبينَ
حَسْبِىَ الْخالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقينَ
حَسْبِىَ الرَّازِقُ مِنَ الْمَرْزُوقينَ
حَسْبِىَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمينَ
حَسْبى‏ مَنْ هُوَ حَسْبى‏
حَسْبى‏ مَنْ‏ لَمْ يَزَلْ‏حَسْبى‏
حَسْبى‏ مَنْ كانَ مُذْ كُنْتُ لَمْ يَزَلْ حَسْبى‏
حَسْبِىَ‏اللَّهُ لا اِلهَ اِلاهُوَ
عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ‏الْعَظيمِ
این ابیات با الهام از این دعا سروده شده

بنام احد ، مى برم اين دعا نزد او
درودم بَرِ احمد و برْ همه آل او

همه كار خود وا گذارم به رب بصير
ز مكر وبد مردمان مى رهاند مرا آن خبير

نباشد خدايى به غيرت تو اى رب پاك
ستم كرده ام من ، ز اين غم كنم سينه چاك

دعايم شنيد آن كريم و اجابت بكرد
ز مهرْ مؤمنم خواند و از غصه آزاد كرد

كفايت كند او مرا ، بهترينِ وكيل
ز فضلش گرفتم سپس نعمتى بى بديل

گرفتم ازو نعمتى كو نيايد بر آن
گزند و تباهى برش از بد مردمان

چو امرى بخواهد خدا پس همه آن شود
چو مردم بخواهند امرى نه كو آن شود

چو امرى بخواهد خدايم همان مى شود
وگر ديگران هم نخواهند يقين مى شود

كفايت كند او مرا آنكه پرورده است
نه آن كو ز ديگر خودش پرورش برده است

كفايت مرا آنكه او آفريدم كند
نه آن كو كه مخلوق خالق ببودست كند

كفايت كند آنكه روزى دهد او مرا
نه آن كوبگيرد  ز رازق خودش رزق را

كفايت كند آنكه من راهميشه بكرد
كفايت مرا دم به دم كرد و سستى نكرد

كفايت هميشه مرا تا ببودم بكرد
كفايت مرا پس خداى يگانه بكرد

بباشد مرا تكيه بر اين چنين تكيه گاه
و او رب عرش عظيم است نباشد بغيرش اله

Saturday, September 17, 2011

دیده بینا

ديده را بينا بسازم من به سلم
راه رجعت باز گيرم پس به علم

از چه گردد ديده ام بينا ؟ ز سلم
سلم امر آنكه بخشيدم به حلم

رجعتم سوى چه باشد كوى تو
شوق من در رفتنم آن روى تو

بشناساندى خودت را تو به من
پس عطا كن پاى رفتن را به من

چون توانم كه روم من به رهت؟
پس به لطفت برسان آن كمكت

Thursday, September 8, 2011

شرح صدر


فَمَن يُرِدِ اللَّهُ أَن يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ ... انعام١٢٥
تفسير الميزان: و نيز در الدرالمنثور است كه .... وقتى آيه (( فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره للاسلام )) نازل شد رسول خدا فرمود: وقتى خداوند نور را در دل كسى بتاباند آن دل فراخ و پر ظرفيت مى شود. عرض كردند آيا براى چنين دلى علامتى هست ؟ فرمود: علامتش اقبال و رو آوردن به سراى جاويد و اعراض و پرهيز از دار غرور و آمادگى براى مرگ قبل از رسيدن آن است
(الإنابة إلى دار الخلود، والتجافي عن دار الغرور، والاستعداد للموت قبل لقاء الموت)


همت رجعت تو مى كن سوى آن رب ودود
تا تو ره يابى بدان دار بقا دار خلود

هم از اين دار غرور و اين جهان پر فريب
جان خود را هان جدا مى كن مگيرش تو حبيب

تو پس از آن از براى مرگ خود آماده باش
آن به ديدارت بيايد پيش از آن اماده باش

اين سه باشند از براى شرح صدر تو نشان
اين بگفت پيغمبر ما از براى مؤمنان

اين بوَد نورى كه تابانَد خداوند رحيم
در دل آنكو بخواهد شرح صدرش را كريم

چون بخواهد رب هدايت از براى بنده اش
او براسلامش دهد پس شرح صدرى هديه اش

اينچنین نعمت بجست موسى ز ربش در دعا
پس كليمش را عطا كرد شرح صدرى اين خدا

الم نشرح لك صدرك بگفت رب بر حبيبش
شد اين منت بَرِ احمد رسول آخرينش

أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ -- انشراح ١
قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي --- موسی گفت: «پروردگارا! سینه‌ام را گشاده کن؛-- طه ٢٥

فرصت

بر گرفته از فرمایش حضرت امیر (ع) ه
ما مضی مضی وما سیاتیک فاین قم فاغتنم الفرصه بین العدمین


آنى كه گذشت آن برفت از بر تو
و كجا بباشد آنى كه بيايد بر تو

فرصتى باشد ميان دو عدم
اين ببايد مغتنم از بر تو


We can ONLY learn from the past, since it has gone.
We can ONLY plan for the future, it hasn't come.
What we are given in our life is ONLY this very moment.
That's why we call our gifts، the precious  present.

Friday, September 2, 2011

نیایش-2


الهام گرفته شده از دعای ابوحمزه ثمالی
قسمت دوم


وَاَنَّ الرّاحِلَ اِلَيكَ قَريبُ الْمَسافَةِ
وَاَنَّكَ لا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ اِلاّ اَنْ تَحْجُبَهُمُ الاْعمالُ دوُنَكَ
وَقَدْ قَصَدْتُ اِلَيكَ بِطَلِبَتي وَتَوَجَّهْتُ اِلَيكَ بِحاجَتي
وَجَعَلْتُ بِكَ اسْتِغاثَتي وَبِدُعآئِكَ تَوَسُّلي مِنْ غَيرِ اسْتِحْقاِ لاِسْتِماعِكَ مِنّي وَلاَ اسْتيجاب لِعَفْوِكَ عَنّي
بَلْ لِثِقَتي بِكَرَمِكَ وَسُكوُني اِلي صِدْقِ وَعْدِكَ
وَلَجَائ اِلي الاْيمانِ بِتَوْحيدِكَ وَيقيني بِمَعْرِفَتِكَ مِنّي اَنْ لا رَبَّ لي غَيرُكَ
وَلا اِلـهَ اِلاّ اَنْتَ وَحْدَكَ لا شَريكَ لَكَ
آنكه قصد ره تو كرد ز غير تو حذر كرد
ره او دور نباشد او به نزديك سفر كرد 

تو ز لطفت نكنى هيچ زما روى نهان
كرده هامان بكند روى تو از ما پنهان

قصد كويت را بكردم به نياز و طلبم 
روى من سوى تو گرديد از براى حاجتم

داد خود راببرم در بر تو رب سميعم
به دعايم به كه نزديك شوم من به حبیبم

نه كه من لايق آنم كه كنى گوش به حرفم
كى سزاوار بگشتم كه كنى عفو گناهم

وليكن ، كرم ولطف تو باشد تكيه من
وعده هايت را صداقت هست تسكين دل من

بوَد اين همى پناهم كه تو را يكتا بدانم 
و ز غيرت از برايم رب ديگرى نخوانم

و نباشد غير آن خالق يكتا خدايى
و شريكى را نشايد برِ اين چنين الاهى

اَللّـهُمَّ اَنْتَ الْقائِلُ وَقَوْلُكَ حَقٌّ وَوَعْدُكَ صِدْقٌ وَاسْئَلوُا اللهَ مِنْ فَضْلِهِ اِنَ اللهَ كانَ بِكُمْ رَحيماً
وَلَيسَ مِنْ صِفاتِكَ يا سَيدي اَنْ تَاْمُرَ بِالسُّؤالِ وَتَمْنَعَ الْعَطِيةَ
وَاَنْتَ الْمَنّانُ بِالْعَطِياتِ عَلي اَهْلِ مَمْلَكَتِكَ وَالْعائِدُ عَلَيهِمْ بِتَحَنُّنِ رَاْفَتِكَ
تو خودت به ما بگفتى و بوَد حرف تو راست
كه ز فضل تو بخواهيم ، علم عالَم را توراست

و نباشد اى خدايم از برايت اين رويه
كه كنى امر به خواهش و كنى منع عطيه

و تويى منان بخشنده عطاها بكنى بنده
پناهش بدهى هر دم به ان لطف فزاينده

اِلـهي رَبَّيتَني في نِعَمِكَ وَاِحْسانِكَ صَغيراً وَنَوَّهْتَ بِاسْمي كَبيراً
فَيامَنْ رَبّاني فِي الدُّنْيا بِاِحْسانِهِ وَتَفَضُّلِهِ وَنِعَمِهِ وَاَشارَ لي فِي الاْخِرَةِ اِلي عَفْوِهِ وَكَرَمِهِ
مَعْرِفَتي يا مَوْلاي دَليلي عَلَيكَ وَحُبّي لَكَ شَفيعي اِلَيكَ
وَاَنـَا واثِقٌ مِنْ دَليلي بِدَلالَتِكَ وَساكِنٌ مِنْ شَفيعي اِلي شَفاعَتِكَ
 
تو پروردى مرا با لطف وانعام ز آغاز
نكو نامم بكردى در بزرگى وسرافراز

تو بدنيا اى خدايم پرورش دادى مرا
تو به احسان و به فضل و هم به انعامت مرا

تو ز عقبى پس اشارت به كرم كردى و عفو
كه ببخشى از برايم هر گناه و هر چه سهو

معرفتْ مرا بباشد رهنمايم سوى تو
و شفيع من همى شد مهر من بروى تو

**چو خود تو ره نمودى تكيه ام اين رهنما شد
**در شفاعت اين شفيعم مايه تسكين دل شد

اَدْعوُكَ يا سَيدي بِلِسان قَدْ اَخْرَسَهُ ذَنْبُهُ رَبِّ اُناجيكَ بِقَلْب قَدْ اَوْبَقَهُ جُرْمُهُ
اَدْعوُكَ يا رَبِّ راهِباً راغِباً راجِياً خآئِفاً اِذا رَاَيتُ مَوْلاي ذُنوُبي فَزِعْتُ وَاِذا رَاَيتُ كَرَمَكَ طَمِعْتُ
فَاِنْ عَفَوْتَ فَخَيرُ راحِم وَاِنْ عَذَّبْتَ فَغَيرُ ظالِم
حُجَّتي يا اَللهُ في جُرْاَتي عَلي مَسْئَلَتِكَ مَعَ اِتْياني ما تَكْرَهُ جُودُكَ وَكَرَمُكَ
وَعُدَّتي في شِدَّتي مَعَ قِلَّةِ حَيائي رَاْفَتُكَ وَرَحْمَتُكَ
وَقَدْ رَجَوْتُ اَنْ لا تَخيبَ بَينَ ذَينِ وَذَينِ مُنْيتي فَحَقِّقْ رَجآئي وَاسْمَعْ دُعآئي
يا خَيرَ مَنْ دَعاهُ داع وَاَفْضَلَ مَنْ رَجاهُ راج
دعايم با زبانى كو بشد گنگ از گناهش
مناجاتم به قلبى كو بشد مرده ز جرمش

نظرم در گنهم شد اى خدا فزع بكردم
چون بديدم كرمت را پس بدان طمع بكردم

تو نمايى ار مرا عفو اين ز رحم و مهر توست
به عذابم ار بگيرى آن ز عدل ، نى ظلم توست

من كه آلوده اعمال قبيحم چه كنم
باچه رويى اى خدايم ز تو در خواست كنم

رو سياهم آنچه دادم جرأت خواهش چه بود؟
كرم و جود تو جرأت به دل اين بنده بود

گنهکارم حياام کو که در هنگام سختی
ز مهر و مرحمت تنها پناهم ، هم تو هستی

چنين است حال و روزم، مشکن تو آرزویم
تو بر آور هر امیدم ، بشنو هم اين دعايم

اين تويی بهتر ز هر کس که دعا برند بر او
و تويی برتر ز هر کس که رود اميدِ بر او

Monday, August 29, 2011

نیایش-1

الهام گرفته شده از دعای ابوحمزه ثمالی
قسمت اول
رسيد از سيد سجاد بدست ما دعائى
هم دعائى هم دوائى كه دهد جان را شفايى

انچه مى خوانيد نباشد اين دعا را ترجمه
حق اين مطلب بگفتن شد برايم واهمه

انچه مى خوانيد نكردست حق اين گوهر ادا
من سرودم يك دو بيتى در جوار اين دعا

------------------
بسم الله الرحمن الرحيم
اِلهي لا تُؤَدِّبْني بِعُقوُبَتِكَ وَلا تَمْكُرْ بي في حيلَتِكَ مِنْ اَينَ لِي الْخَيرُ يا رَبِّ وَلا يوُجَدُ اِلاّ مِنْ عِنْدِكَ
وَمِنْ اَينَ لِي النَّجاه وَلا تُسْتَطاعُ اِلاّ بِكَ لاَ الَّذي اَحْسَنَ سْتَغْني عَنْ عَوْنِكَ وَرَحْمَتِكَ
وَلاَ الَّذي اَسآءَ وَاجْتَرَءَ عَلَيكَ وَلَمْ يرْضِكَ خَرَجَ عَنْ قُدْرَتِكَ يا رَبِّ يا رَبِّ يا رَبِّ
به عقوبتت تو تأديب ، مکنم تو ای خدايا
مكنم دچار مكرت ، تو به حيلتت الها
 
از كجا باشد برايم ، خوبى و خيرْ الهى؟
بجز از پيشت نيابد ، خير را كسى براهى
 
جز به درگاهت نباشد به نجات كس توانى
در كجا باشد نجاتم ، از درت مرا نرانى
 
نه كه انكس كه كند كار بخوبى و حَسَن او
پس بگردد وز كمك وز رحمت تو بى نياز او
 
نه كه آنكس كه بدى و هم گنه كارش بشد
از توان و قدرت تو اى خدا خارج بشد

بِكَ عَرَفْتُكَ وَاَنْتَ دَلَلْتَني عَلَيكَ وَدَعَوْتَني اِلَيكَ وَلَوْلا اَنْتَ لَمْ اَدْرِ ما اَنْتَ
اَلْحَمْدُ للهِ الَّذي اَدْعوُهُ فَيجيبُني وَ اِنْ كُنْتُ بَطيـئاً حينَ يدْعوُني
وَالْحَمْدُ للهِ الَّذي اَسْئَلُهُ فَيعْطيني وَاِنْ كُنْتُ بَخيلاً حينَ يسْتَقْرِضُني
وَالْحَمْدُ للهِ الَّذي اُناديهِ كُلَّما شِئْتُ لِحاجَتي وَاَخْلوُ بِهِ حَيثُ شِئْتُ لِسِرِّي بِغَيرِ شَفيـع فَيقْضي لي حاجَتي
بخودت شناسمت من ، تو به خويش رهنمائى
تو به بنده ات بگفتى كه بسوى من بيايى
 
و اگر خودت نبودى كه به خويش ره نمايى
از توبى خبر ببودم كه بسى تو ره گشايى
 
شكرِ يزدان
چونكه او را من بخواندم  او اجابت پس بكرد
سستى اما من نمودم چونكه او دعوت بكرد

شكرِ ان حق
در عطاى به رهش دستم گشادى ننمود
ولى از او چون طلب كردم عطايم بنمود

شكرِ ان رب
دم بدم وى را بخواندم نزد حاجت از نياز
پس به خلوت گفتمش از سرّم و هرگونه راز

من به درگاهش بنالم بى شفيع و واسطى
او نيازم را بر ارد آن كريم از رحمتى
 
اَلْحَمْدُللهِ الَّذي لا اَدْعُو غَيرَهُ وَلَوْ دَعَوْتُ غَيرَهُ لَمْ يسْتَجِبْ لي دُعآئي
وَالْحَمْدُ للهِ الَّذي لا اَرْجُو غَيرَهُ وَلَوْ رَجَوْتُ غَيرَهُ لاَخْلَفَ رَجآئي
وَالْحَمْدُ للهِ الَّذي وَكَلَني اِلَيهِ فَاَكْرَمَني وَلَمْ يكِلْني اِلَي النّاسِ فَيهينُوني
وَالْحَمْدُ للهِ الَّذي تَحَبَّبَ اِلَي وَهُوَ غَنِي عَنّي
وَالْحَمْدُ للهِ الَّذي يحْلُمُ عَنّي حَتّي كَاَ نّي لا ذَنْبَ لي
فَرَبّي اَحْمَدُ شَيء عِنْدي وَاَحَقُّ بِحَمْدي
شكرِ آن پروردگار
من بغير او در اين وادى كسى را مى نخوانم
نيايد پاسخى هرگز اگر غيرش بخوانم

شكرِ آن يزدان
نبندم من اميدم را بغير او بَرِ كس
بَرِ غيرش اگر بستم اميدم آن بشد يأس

حمدِ آن رب
خود وكيل كار من شد تا كه تكريمم كند
او به مردم نسپردم تا كه توهينم كنند

شكر او را
او حبيب من شدى و من حبيب خود بكردى
او كه بى نياز بودى و تحببى بكردى

درگذشت از من بحلمش . شكرِ اينگونه الاهى
گوئيا هرگز نبودست از براى من گناهى
 
ستوده تر ز هر چيزى همى باشد  خدايم
پس ز هر چيزى خدايم هست اُولىٰ به ثنايم


اَللّـهُمَّ اِنّي اَجِدُ سُبُلَ الْمَطالِبِ اِلَيكَ مُشْرَعَةً وَمَناهِلَ الرَّجآءِ اِلَيكَ مُتْرَعَةً
وَالاْسْتِعانَةَ بِفَضْلِكَ لِمَنْ اَمَّلَكَ مُباحَةً وَاَبْوابَ الدُّعآءِ اِلَيكَ لِلصّارِخينَ مَفْتوُحَةً
وَاَعْلَمُ اَنَّكَ لِلرّاجي بِمَوْضِعِ اِجابَة وَلِلْمَلْهوُفينَ بِمَرْصَدِ اِغاثَة
وَاَنَّ فِي اللَّهْفِ اِلي جوُدِكَ وَالرِّضا بِقَضآئِكَ عِوَضاً مِنْ مَنْعِ الْباخِلينَ وَمَنْدوُحَةً عَمّا في اَيدِي الْمُسْتَاْثِرينَ 
من بيابم اى خدايا
راه درخواست به نزدت بس بود راه فراخى
نهر اميد بسويت بود آن بحر روانى
 
و محياست از براى آنكه اميدش بتوست
كمك از فضل تو هست و استعانت هم زتوست
 
و درِ دعا و خواهش بر او باز و گشوده
ز بَرِ مضطر و آنكس كه بسى ناله نموده
 
من بدانم
تو به موضع اجابت ز بر اميدواران
تو رسى به داد آنكس كه بوَد غمش فراوان

و هرآنكس كو به پيشت ببَرد بار غمش را
و هر آن كو به قضايت بكند راضى دلش را
 
اين بوَد بهتر برايش پس ز بخل هر بخيلى
اين بوَد گشايشى نيز ز منع هر لئيمى