Sunday, October 9, 2011

نشان


دارم به دل از تو نشان، از تو خداى مهربان
اندر زمين و آسمان، هست جمال تو عيان

زنگ دلم جلا بده، قلب مرا صفا بده
نور به چشم دل بده، تا كه ببينمت به آن

خوبى من قليل و كم، فعل بَدَم هم دم بدم
من چه كنم خدا ز غم، كى بشوم رها از آن

نفسم برفت سمت هوا، اماره شد سوی خطا
افزون شدش جرم و گناه، آه و فغان ز دست آن

دستم ز دستت شد جدا، رفتم به سوى اشقيا
اين ره رود سوى كجا، بد جايگاهی باشد آن

از كه كنم طلب مدد، تا كه رهاندم ز بد
نور اميدى سر نزد، تا كه ببينم ره به آن

در ضلمات بى كسى، هم تو به داد من رسى
لطف تو ديده ام بسى، هست اميد من به آن

لطف تو هست از كرم، مهر تو هست در سرم 
ره به نما تو در برم، سوى تو من شوم روان

من كه بُدم خار وخسى، بيهوده عمر و عبسى
از لطف تو شوم كسى، از كرمت اى مهربان

گر که بخوانمت تورا، بَه چه اجابتی مرا
ای که تو نزدیک مرا، چه مژده ای بهتر از آن؟

فقير و محتاج منم، شرمنده اين كرمم
خير بكن عاقبتم، فلاح من هست به آن 

No comments:

Post a Comment