من بگويم از برايت قصه اى
ماجراى پر غمى ، پر غصه اى
از شجاعان گويمت من داستان
از شجاعان گويمت من داستان
تا بدانى خصلت اين راستان
از شجاعت گر تو مى خواهى نشان
از شجاعت گر تو مى خواهى نشان
رتبت عالى آن باشد
نهان
اشجع الناسند مردان خدا
اشجع الناسند مردان خدا
وا بگيرند نفس خود را از هوا
قصه ام باشد ز احوال جوانى
قصه ام باشد ز احوال جوانى
او رشيدى ، قهرمانى ،
پهلوانى
او جوانى بود از قوم عرب
او جوانى بود از قوم عرب
او زمردان خدا برده نصب
كنيه اش حيدر و نام او على
كنيه اش حيدر و نام او على
او برادر هم كه هارون نبى
در شجاعت مثل و مانندى نداشت
در شجاعت مثل و مانندى نداشت
يك مبارز تاب شمشيرش نداشت
شهرتش بهر عدو بود اينچنين
شهرتش بهر عدو بود اينچنين
او كه قتّال عرب بر خصم دين
گر چه شدت مى گرفت بر كافرين
گر چه شدت مى گرفت بر كافرين
مظهر رحمت بشد بر مؤمنين
(فتح ٢٩)
-----------------------------------
نباشد اين سخن اما ز جنگ
تيغ در كف در نبردى تنگ تنگ
در زمان صلح باشد اين حكايت
در زمان صلح باشد اين حكايت
شهر پيغمبر مكان اين روايت
روزگارى پر غم و اندوه بود
روزگارى پر غم و اندوه بود
اين مدينه در غم محبوب بود
روح پيغمبر ز تن گشته جدا
روح پيغمبر ز تن گشته جدا
اين حبيب آخر برفت پيش خدا
در ميان آن سكوت غم فزا
در ميان آن سكوت غم فزا
من شنيدم شور و جنجالى به پا
من شنيدم داد و فريادى ز خشم
من شنيدم داد و فريادى ز خشم
بعد از آن ناليدنى از زخم
خصم
پس بديدم اين جوان در آن ميان
پس بديدم اين جوان در آن ميان
چون اسيرى سوى مسجد او روان
آن طرف تر من بديدم يك درى
آن طرف تر من بديدم يك درى
در كنارش بانويى در چادرى
بر زمين افتاده اين بانو چرا
بر زمين افتاده اين بانو چرا
گوييا مجروح زخمى از جفا
درب اين خانه چرا بشكسته است
درب اين خانه چرا بشكسته است
چوب آن چون هيزم افرُخته است
در عجب ماندم ز اوضاع زمان
در عجب ماندم ز اوضاع زمان
اين چه رفتارى ز بانو و جوان
گر جوان در خانه حاضر بوده است
گر جوان در خانه حاضر بوده است
پشت در بانو چرا پس بوده است
گر جوان قصد جدالى مى نمود
گر جوان قصد جدالى مى نمود
چون پشه اين نا كسان له مى نمود
درب خيبر را بدستی او بکند
او به خندق عبدود را پی بکرد
از چه رويى او صبورى پيشه كرد
درب خيبر را بدستی او بکند
او به خندق عبدود را پی بکرد
از چه رويى او صبورى پيشه كرد
زخم بانو ديد و تيغ عريان نكرد
اين که هست ام ابيهای نبی
نور چشم و پاره جان نبی
از چه رو بانو سپر شد پشت در
اين که هست ام ابيهای نبی
نور چشم و پاره جان نبی
از چه رو بانو سپر شد پشت در
وين جوان پرهيز کرد از شور و شر
گر چه پرپر عصمت دهر او بديد
ديدن آن صحنه ها جان می دريد
گر چه خشمش راه دعوا مى گشود
گر چه پرپر عصمت دهر او بديد
ديدن آن صحنه ها جان می دريد
گر چه خشمش راه دعوا مى گشود
حفظ دين صبرش طلبكارى نمود
گر چه خشمش ، غيرتش شدت گرفت
صبر او بر خشم او پيشى گرفت
در شكست او با شجاعت خشم خود
گر چه خشمش ، غيرتش شدت گرفت
صبر او بر خشم او پيشى گرفت
در شكست او با شجاعت خشم خود
اين شجاعت بر غضب غالب بشد
گر چه او تيغى بسى برنده داشت
گر چه او تيغى بسى برنده داشت
دين ما را صبر او پاينده
داشت
----------------------------------
ياس او پژمرده از جور زمان
----------------------------------
ياس او پژمرده از جور زمان
امر پيغمبر به صبر اين جوان
شد به زیر خاک مخفی ياس او
جز خدا واقف نشد بر داغ او
دست امت به ره دین خدا
شد ز دست او به صد حيله جدا
کج نهادند خشت اول را چه بد
زخم اين بدعت بماند تا ابد
----------------------------------
گذشت ايام بر او بر چنين حال
ز بهر حفظ دين بی قيل و بی قال
دو ده بر او گذشت و هم يكى پنج
شد به زیر خاک مخفی ياس او
جز خدا واقف نشد بر داغ او
دست امت به ره دین خدا
شد ز دست او به صد حيله جدا
کج نهادند خشت اول را چه بد
زخم اين بدعت بماند تا ابد
----------------------------------
گذشت ايام بر او بر چنين حال
ز بهر حفظ دين بی قيل و بی قال
دو ده بر او گذشت و هم يكى پنج
گلو پر تيغ و چشم از خار در
رنج
ز بهر حفظ دين صابر على شد
ز بهر حفظ دين صابر على شد
سكوت او شجاعت را نگين شد