Saturday, April 6, 2013

بِرّ

این نباشد بِرّ و نیکی تا که سوی
مغرب و مشرق بگردانی تو روی

لَن تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنفِقُوا
زآنچه حبّی را بدل داری از او


Wednesday, January 25, 2012

شجاعت قسمت دوم

هم ز کنج خانه بشکسته در
کودکانی شاهد مام و پدر

تا نبی زنده در آغوش نبی
کودکانی بر سر دوش نبی

کودکان دیدند آن نادیدنی
آن اسیر و این به خون غلتیدنی

کودکان دیدند راه حفظ دین
جهد ام و صبر اب را اینچنین

نوبت هر یک از آنها چون بشد
راه ام و راه اب را پی بشد

چونکه اشق الاشقیا خون پدر
کرد جاری از ستم از فرق سر

سبط اکبر چونکه یاری را ندید
از برای حفظ دین صلح او گزید

گر چه جانبازی به جنگ دشمنان
سهل تر بود از برایش آنزمان

گرچه او همچون پدر در کارزار
می نمودی دشمنان را خوار و زار

آن زمان اما شجاعت صلح بود
صبر بر تزویر خصم هرزه بود

صبط اکبر چون شهید حق بشد
این علم در دست آن دیگر بشد

این برادر هم صبوری پیشه کرد
استوار او دین ما از ریشه کرد

چون درختی کو خبیثش حق بخواند
شاخه ای نو بر سر مسند نشاند

پس خباثت از خفا خارج بشد
هتک حرمت در عیان جاری بشد

پس زمان صلح و صبر آخر بشد
اين حسين از شهر خود خارج بشد

Thursday, December 1, 2011

شجاعت

من بگويم از برايت قصه اى
ماجراى پر غمى ، پر غصه اى

از شجاعان گويمت من داستان
تا بدانى خصلت اين راستان

از شجاعت گر تو مى خواهى نشان
رتبت عالى آن باشد نهان

اشجع الناسند مردان خدا
وا بگيرند نفس خود را از هوا

قصه ام باشد ز احوال جوانى
او رشيدى ، قهرمانى ، پهلوانى

او جوانى بود از قوم عرب
او زمردان خدا برده نصب

كنيه اش حيدر و نام او على
او برادر هم كه هارون نبى

در شجاعت مثل و مانندى نداشت
يك مبارز تاب شمشيرش نداشت

شهرتش بهر عدو بود اينچنين
او كه قتّال عرب بر خصم دين

گر چه شدت مى گرفت بر كافرين
مظهر رحمت بشد بر مؤمنين
(فتح ٢٩)

-----------------------------------

نباشد اين سخن اما ز جنگ
تيغ در كف در نبردى تنگ تنگ

در زمان صلح باشد اين حكايت
شهر پيغمبر مكان اين روايت

روزگارى پر غم و اندوه بود
اين مدينه در غم محبوب بود

روح پيغمبر ز تن گشته جدا
اين حبيب آخر برفت پيش خدا

در ميان آن سكوت غم فزا
من شنيدم شور و جنجالى به پا

من شنيدم داد و فريادى ز خشم
بعد از آن ناليدنى از زخم خصم

پس بديدم اين جوان در آن ميان
چون اسيرى سوى مسجد او روان

آن طرف تر من بديدم يك درى
در كنارش بانويى در چادرى

بر زمين افتاده اين بانو چرا
گوييا مجروح زخمى از جفا

درب اين خانه چرا بشكسته است
چوب آن چون هيزم افرُخته است

در عجب ماندم ز اوضاع زمان
اين چه رفتارى ز بانو و جوان

گر جوان در خانه حاضر بوده است
پشت در بانو چرا پس بوده است

گر جوان قصد جدالى مى نمود
چون پشه اين نا كسان له مى نمود

درب خيبر را بدستی او بکند
 او به خندق عبدود را پی بکرد

از چه رويى او صبورى پيشه كرد
زخم بانو ديد و تيغ عريان نكرد

اين که هست ام ابيهای نبی
نور چشم و پاره جان نبی

 از چه رو بانو سپر شد پشت در
وين جوان پرهيز کرد از شور و شر

 گر چه پرپر عصمت دهر او بديد
ديدن آن صحنه ها جان می دريد

گر چه خشمش راه دعوا مى گشود
حفظ دين صبرش طلبكارى نمود

گر چه خشمش ، غيرتش شدت گرفت
صبر او بر خشم او پيشى گرفت

در شكست او با شجاعت خشم خود
اين شجاعت بر غضب غالب بشد

گر چه او تيغى بسى برنده داشت
دين ما را صبر او پاينده داشت

----------------------------------

ياس او پژمرده از جور زمان
امر پيغمبر به صبر اين جوان

شد به زیر خاک مخفی ياس او
جز خدا واقف نشد بر داغ او

دست امت به ره دین خدا
شد ز دست او به صد حيله جدا

کج نهادند خشت اول را چه بد
زخم اين بدعت بماند تا ابد

----------------------------------

گذشت ايام بر او بر چنين حال
ز بهر حفظ دين بی قيل و بی قال

دو ده بر او گذشت و هم يكى پنج
گلو پر تيغ و چشم از خار در رنج

ز بهر حفظ دين صابر على شد
سكوت او شجاعت را نگين شد

Friday, October 21, 2011

زندگی


زندگى هر لحظه اش يك هديه از رب سوی ماست
اين گوهر از سوی او باشد نه آن از سوی ماست

هر دمِ آن دام عشقی تا به چنگ آرد دلی
من ز خود پرسم چرا از دام عشقش غافلی

لحظه لحظه ، تازه تازه ، می رسد هر دم ز او
اين گوهر آيد بر تو اين همه از لطف او

زندگی تکرار اعطاء گوهرها سوی تو
قدر هر يک دانه گوهر را بدان غافل مشو

يک گوهر آنست که بر اين سفره پر نعمتش
روزی خود را بجويى هم ز فضل و رحمتش

گوهر ديگر تو را باشد به هنگام گناه
با کرم از آن گذر کرده روی سوی صلاح

هم تو را شد گوهری آن لحظه پر درد و رنج
با صبوری در ره رب رنج تو مانند گنج

هم گهر باشد برايت لحظه ای يا آن دمی
تا دلی شادان کنی تو يا رهانی از غمی

گوهر ديگر بباشد لحظه عاشق شدن
عاشق پاکی و زيبايی و هر خوبی شدن

گوهری هستت که داری فرصتی در اين ميان
ياد او باشی و ذکرش را بياری در بيان

هم تو را باشد گوهر آندم که داری در کلام
 هم درودی بر رسول و ال او و هم سلام

گر تو را توفيق طاعت باشد و هم بندگی
اين بباشد گوهر هر گوهری در زندگی

در شمارند اين گوهرها ، لحظه هاى زندگى
هر يكى يك فرصتى يك هديه اى تا زنده اى

زندگی هر لحظه آن گوهری از بهر تو
گوهر هر لحظه اش را قدر دان غافل مشو

گر پى نَفْست روى هر لحظه اى در زندگى
اين نباشد زندگى باشد بواقع مردگى

همتى كن بحر احياء تمام لحظه ها
بهر اين همت مدد جو دم به دم هم از خدا

من نصيحت می کنم با اين سخن اين نفس خود
شعر من درد دلی ، کی بی عمل واعظ بشد؟

Sunday, October 16, 2011

امانتدار حق

با الهام از زيارت امين الله
اى امانتدار حق ، از من سلامت
حجت حق بر همه ، از من سلامت

اى على ، اى تو برادر بر رسول
اين سلامم بر تو اى زوج بتول

من گواهم بر جهاد تو به راهش
شاهدم من كه تو عامل به كتابش

تو برفتى در پى سنت پيغمبر او
من درودم بر نبى و بر همه اولاد او

تا كه رب خواندت به نزديكى خويش
قبض جان كرد و ببردت برِ خويش

رب تو هم برِ خصمت حجتی را بگذاشت
حججت را همه روشن بر خلائق او گماشت

-------------------

از قضا و قدرت اى رب رحمان
دلم آرام و شادان ، پس بگردان

دلم مشتاقِ ياد و هم دعايت
محبم كن برِ اين اوليائت

تو محبوبم بکن با اين ولی ها
نتنها در زمين ، در آسمانها

صبوری را عطا کن در بلايت
مرا شاکر بگردان از عطايت

مرا ياد آور آلا خود کن
مرا مشتاق شادى لقا کن

تو تقوايم فزون کن بهر عقبى
فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ هست تقوا
(بقره ١٩٧)

مرامم هم مرام اوليائت
جدايم کن ز خُلق دشمنانت

به دنيا هم بکن کارم خدايا
ستايش ، هم که حمدت ای الاها

-------------------

بباشد واله و حیرانِ کویت
همان دل کو شدست خاضع ز رويت

بشد از بهر مشتاقان رويت
گشوده ، راه رفتن هم به سويت

و آنكو قصد كويت را بكردى
نشان هاى رهت واضح بديدى

بباشد فيض وافر آن دلى را
كه عارف شد بديد او راه حق را

صداى آن كسى كو كرد دعايت
رود بالا به سوى كبريايت

و درهاى اجابت بهر آنان
نباشد بسته ، باز است روى ايشان

و آن كس كو مناجاتت كند او
دعايش پس بباشد مستجاب او

هر آنکس کو بگردد سوی رویت
بشد مقبول از او توبه بسویت

رحمت حق هم بيامد برِ آن اشک روان
ز همان ديده که از ترس تو باشد گريان

آنکسی کز تو بجويد مددی
کمک از بهرش محيا بشدی

تو به فرياد دل غمزده ما برسی
گر بخوانيم تو را تا که به فرياد رسی

وعده هايت به عبادت (عبادِ تو) همه از جنس وفا
عذرخواهىِ خطاكاران به درگاهت روا

عمل عامل به نزد تو بباشد محفوظ
روزى خلق بيايد ز برت هر شب و روز

متصل آيد بر ايشان بهره هايت وافر
گنه طالب بخشش هم بيابد غافر

Tuesday, October 11, 2011

دو برادر

آنكه هستم من براى او ولى
هم براى او ولى است اين على

اينچنين گفت اين رسول آخرين
او ز امر رب براى مؤمنين

اين رسول ما گرفت حكم از خدا
او نبى شد هم بشد مولاى ما

آن على هم حكم حق كردش ولى
پس تو مولا دان نبى و هم على

حكم او شد مايه اكمال دين
به كه اين اتمام نعمت را ببين

اينچنين مولى و اين اكمال دين
رب ما راضى بر اسلامى چنين

کيست مولا آنکه بنده کُنَدَت
تا بگردى بنده حق نه تنت

کيست مولا آنکه آزادت کند
او رها از بند نفست بكند

"زين سبب پیغمبر با اجتهاد"
"نام خود وانِ علی مولا نهاد"
(مولوی)

پس سعادت شد برِ آنكس پديد
آنكه مولا احمد و حيدر بديد

نور حق تابد درون آن دلی
کو بپيوندد به احمد هم علی

---------------------------
 دو برادر دو پسر عم دو ولى
اين محمد در كنار او على
---------------------------

اين دو هستند برِ امت چو پدر
دين حق را ز پدر ارث ببر
 
اين حبيب رب خود در دو جهان
آن يكى شير خدا سرورمان

رب موسی بر سرش منت نهاد
چون برادر را ظهير وی بداد

بر پيمبر هم علی هست اينچنين
او برادر ، او ظهير کار دين

اين علی شد همسر و زوج بتول
همسر ام ابيهای رسول

اين على اول ببود و هم كه آخر
هم بشد از نسل او ال پيمبر

اولين مؤمن كه بود جز اين على
هم كه اخر در وداع با نبى

احمد و حيدر در اين خلق جهان
هر دو تن را اول و اخر بدان

---------------------------
دو برادر دو پسر عم دو ولى
اين محمد در كنار او على
---------------------------

لا فتی آمد برای اين علی
نور حق باشد ز فعلش منجلی

بر پيمبر در نبرد ، ناد علی
شد ظهير و در شکست هر باطلی

در شب هجرت فدايی هم که اوست
می فروشد جان خود در راه دوست
(بقره 207)

هرچه پيغمبر شنيد حيدر شنيد
او بديد آنرا كه پيغمبر بديد

تو علی را نفس پيغمبر بدان
از کتاب آسمانی اين بخوان
(ال عمران 61)

او به مسجد زاده و هم شد شهيد
جز به راه حق على را كس نديد

بشكست بت در حرم اين مرتضى
چون كه بالا شد به دوش مصطفى

---------------------------
دو برادر دو پسر عم دو ولى
اين محمد در كنار او على
---------------------------

من ندانم از کجا آمد سخن
اين بود لطف خدا نی کار تن

اين وجود بی بها را کِی بشايد؟
تا که مدح احمد وحيدر بگويد

من بگويم حمد و هم جويم مدد
من ز لطف حق که باشد بی عدد

در تلاشم از شما جويم توانی
يا علی و يا محمد فانصرانی

با شما آسان شود هر مشکلی
اکقاينی يا محمد يا علی

با کرم مولا و سائل کاهلی
يا علی و يا محمد ، يا علی

---------------------------
من گدايم به در اين دو ولى
اين محمد در كنار او على
---------------------------

Sunday, October 9, 2011

نشان


دارم به دل از تو نشان، از تو خداى مهربان
اندر زمين و آسمان، هست جمال تو عيان

زنگ دلم جلا بده، قلب مرا صفا بده
نور به چشم دل بده، تا كه ببينمت به آن

خوبى من قليل و كم، فعل بَدَم هم دم بدم
من چه كنم خدا ز غم، كى بشوم رها از آن

نفسم برفت سمت هوا، اماره شد سوی خطا
افزون شدش جرم و گناه، آه و فغان ز دست آن

دستم ز دستت شد جدا، رفتم به سوى اشقيا
اين ره رود سوى كجا، بد جايگاهی باشد آن

از كه كنم طلب مدد، تا كه رهاندم ز بد
نور اميدى سر نزد، تا كه ببينم ره به آن

در ضلمات بى كسى، هم تو به داد من رسى
لطف تو ديده ام بسى، هست اميد من به آن

لطف تو هست از كرم، مهر تو هست در سرم 
ره به نما تو در برم، سوى تو من شوم روان

من كه بُدم خار وخسى، بيهوده عمر و عبسى
از لطف تو شوم كسى، از كرمت اى مهربان

گر که بخوانمت تورا، بَه چه اجابتی مرا
ای که تو نزدیک مرا، چه مژده ای بهتر از آن؟

فقير و محتاج منم، شرمنده اين كرمم
خير بكن عاقبتم، فلاح من هست به آن